رمان جدید💐 یک خورشید و دو عاشق🪴1پ
خب دیه،رمان جدید!معرفیش رو نمی ذارم.
راستی مدیر جون برچسب ش رو درست کن💐🌺
آدرین از اتاقش بیرون آمد. کت سفیدش را پوشید و راهی مدرسه شد. مرینت امروز هم مثل همیشه کنار در مدرسه منتظر آدرین بود؛ وقتی آدرین آمد مرینت مثل همیشه با آدرین دست داد و همان قیافه همیشگی که با آدرین داشت را گرفت. همان موقع آدرین شگفت زده به نینو سلام کرد و گفت...
آدرین آگراست:«سلام نینو امروز تولد منه میدونستی که؟!»
نینو لاحیف:«آه پسر مگه میشه مطلب به این مهمی رو یادم بره ها؟!»
مرینت سرخ شد. آ... آ... آخه مگه می تونست این تولد رو فراموش کنه؟! و مرینت با چشمای گرد به زمین خیره شد.
آلیا سزار:«چیه مگه نمیدونستی که امروز تولد آدرینه بچه!»
و بعد آلیا زد زیر خنده. ولی مرینت تو همون قیافه باقی ماند. اون نه کادویی میتونست بخره نه...صبر کن! مرینت دوید و دوید و از مدرسه دور شد.
آلیا سزار:«کجا میری مری... .»
مرینت دوپن چنگ:«رفتم تا کادو برای تولد آدرین بخرم...»
آلیا سزار:«الان موقعشه!؟ تو این حال و زمان!»
مرینت دوپن چنگ:«نگران نباش خودم ی کاری میکنم! خداحافظ...»
خب بچه ها رمانم خیلی خیلی کوتاه بود شاید فردا یا پس فردا یا حداکثر شنبه بدمش. خداحافظ و اگه خوشتون اومد لایک کنید.