تصویر هدر بخش پست‌ها

لیدی نوار

این وبلاگ برای دوستی و رفاقت ساخته شده ♥️

💐رمان یک خورشید و دو عاشق🪩🔮

| 🥀Maryam🐠

بفرمایید ادامه

آدرین با ناراحتی روی صندلی ماشین نشست. کاگامی از دلواپسی آدرین با خبر شد و از آدرین پرسید. 

کاگامی:«چی شده آدرین؟» 

آدرین:«یک چیزی هست که باید به تو بگم کاگامی ولی فکر نکنم از این حرف خوشحال بشی.» 

کاگامی:«هر چی بگب من قبولت دارم آدرین بگو.» 

آدرین:«خب...راستش رو بخوای، اممممم. میشه فردا عروسی نگیریم.» 

کاگامی:«خبببب، راست میگی شاید باید پس فردا یا شنبه بندازیمش آخه من...» 

آدرین:«نه منظورم کلا بود.» 

کاگامی با اخم به آدرین نگاه کرد.نفشی عمیق کشید و گفت.... 

کاگامی:«ماشین رو بایستون.» 

بعد کیفش رو برداشت و پیاده به خونه خودش رفت. 

آدرین:«نه وایسا کاگامی منظورم این نبود.» 

کاگامی:«من دست از این عروسی بر نمی دارم. بزورم شده باید با هم ازدواج کنیم افتاد؟» 

آدرین با ناامیدی به زمین نگاه کرد و با خودش گفت که چرا دخترا امروز اینقد با من بد رفتار کردن. آدرین مجبور شد عروسی را بگیرد چرا که مجبور است و باید حتی از مرینت هم بگذرد. مرینت با ناراحتی گوشی را گرفت و با آن بازی کرد. توی روبیکا پیام سنجاق شده ی آلیا را دید که در مورد عروسی آدرین می گفت. مرینت اشک میریخت که زنگ خورد. 

آلیا:«عه سلام مرینت! خوبی؟ دیدم آنلاینی بهت یه زنگی بزنم.» 

مرینت خود را جمع و جور کرد و بغض خود را نشان نداد. 

آلیا:«حدس میزنم از عروسی کاگامی و آدرین ناراحتی.» 

مرینت جلوی را نگرفت و گریه کرد. 

آلیا:«درکت می کنم تو ناراحتی.» 

مرینت:«اون به کاگامی بیشتر از من اهمیت میده آلیا.» 

آلیا:«نه نه منظورم این نبود اصلا... به هر حال حالت خوش نیست درک می کنم پس خدانگهدار...


حمایت ها کمه اگه لایک نخورد دیگه نمی ذارمش